English
نما آهنگ ها
رباعیات خیام
اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند
يك همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز كه در دست بجز جام نماند!

ايكاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي!
تک آهنگ ها

حکیم عمر خیام نیشابوری | داستان زندگی خیام

نابغه چشم می گشاید:
صبح روز دوشنبه، هیجدهم ذیقعده سال 439 هجری قمری، بانگ خروس، شهر زیبا و کوچک نیشابور را از خواب نوشین باز می دارد، درکوچه های باریک و خلوت شهر، صدای پای گزمه ها، با آوای خروس درهم می پیچد. تنی چند از مردان نیشابور، لباس وسایل حمام را در"فوته" پیچیده راهی گرمابه می شوند. در گوشه ای از محله ی معروف "آب انبار حاجی"در خانه "ابراهیم" خیمه دوز، همسرش بار سنگین نوزادش را بر زمین می نهاد.

ابراهیم تا آنزمان شیرینی و لذت احساس پدر بودن را نچشیده بود او ازغروب روزگذشته، قابله ی پیر محله را به منزل آورده تا در تولد نوزاد به همسرش کمک کند. بنا به رسم همیشگی قابله ابراهیم را از اتاق بیرون کرده بود و او درحالیکه گهگاه با شنیدن فریاد درد آلود همسرش دلهره ای وصف ناپذیر را تحمل می کرد، در جلوی سرسرای کوچک خانه قدم می زد و مرتب بخشهائی از قرآن را که از کودکی آموخته بود بر زبان می آورد شب برایش بسیار طولانی می نمود، زنان همسایه گاه گاه برای سرکشی به منزل ابراهیم می رفتند، گوئی برای آنها شب معنایی نداشت. هنوز آفتاب نزده بود که قابله بیرون آمده و به ابراهیم گفت: "پسرم" برو بالای بام اذان بگو، شاید خداوند درد زایمان زنت را سبکتر کند.

ابراهیم بی توجه به اینکه وقت اذان نیست ناخودآگاه از راه پله ی خانه به بام رفت و از صمیم دل فریاد زد: " الله اکبر... الله اکبر" او در این کلمات که هزاران بار تکرار کرده بود، اینبار، معنائی خاص را جستجو میکرد... نمیدانست باید جملات اذان را پشت سرهم و بی فاصله بگوید یا با فاصله... اصلا" نمی دانست که چه می کند، فقط در دل از خداوند سلامت زن و فرزندش را می خواست... لب گشود تا جمله ی " اشهد ان لا اله الا الله " را بگوید که یکی از زنان همسایه فریاد برآورد: یا محمد، یا محمد... و چند لحظه بعد صدای گریه ی نوزاد به گوش رسید... ابراهیم پیش خود فکر می کرد که: نمی دانستم ممکن است در دنیا گریه ای این چنین شادی آور وجود داشته باشد.

وقتی ابراهیم به داخل اتاق آمد تازه آفتاب طلوع کرده بود و همزمان با نور آفتاب، نخستین جرقه های نگاه پدرانه ی ابراهیم بر چهره نوزادش می نشست. سکوتی دلپذیر همه جا را فرا گرفته بود و ابراهیم که تمام شب را نخوابیده بود پس از اطمینان ازسلامت همسر و فرزندش در اتاق خودش به خواب رفت.
 

نامگذاری نابغه:
همهمه ی زنان و مردان فامیل و همسایگانی که به دیدن همسر و فرزند ابراهیم آمده بودند او را از خواب بیدار می کرد، تقریبا همه آنها پس از گفتن چشم روشنی و دعا برای سلامت نوزاد اولین سوالشان این بود که: ابراهیم پسرت را چه نام گذاشته ای؟ و ابراهیم پاسخ می داد: هنوز خیلی زود است. باید پیش مولوی قاضی محمد برویم تا او اسم را از روی قرآن تعیین کند. همه می دانستند که ابراهیم به آنچه می گوید عمل می کند. به همین جهت هیچکس درحضور او نامی را پیشنهاد نکرد، هرچند عمو، خاله ها و سایر بستگان در اتاقی که همسر ابراهیم خوابیده و نوزاد را هم کنارش خوابانده بود بلافاصله پس از بوسیدن بچه نامی را پیشنهاد می کردند اما تصمیم ابراهیم بر همه ی اظهار نظرها سایه افکنده بود و هیچکس به خود جرات مقاومت نمی داد، مخصوصا که مولوی قاضی محمد را همه دوست داشتند، او امام مسجد جامع شهر نیز بود ابراهیم پس از صرف صبحانه به بازار رفت.

تیمچه ی دوستش غلامرسول که اصلا" اهل هرات بود، در بازار شهر نیشابور شاهد تعریف پرآب و تاب ماجرای تولد نوزاد پسر ابراهیم شد و دست آخر، ابراهیم با انتخاب و توصیه دوستش غلامرسول یک پارچه ی زری دوزی صورتی رنگ برای همسرش خرید. یک چادر با پیچه و چاقچور هم برای قابله خرید تا به قولش وفا کرده باشد. غلامرسول هم از اسمی که ابراهیم برای فرزندش انتخاب کرده بود پرسید، ابراهیم جواب داد: خودت بهتر میدانی که تا سه روز اسمش " محمد " است ولی من امروز ظهر پیش مولوی می روم تا از روی قرآن نامی برای پسرم انتخاب کند.

بالاخره ظهر فرارسید، آوای موذن وقت نماز را اعلام کرد، ابراهیم آنچه را خریده بود به منزل رسانده، با عجله خود را به مسجد رساند، نماز به جماعت برگزار شد، دعای بعد از نماز ظهر که خوانده شد، مردم یکی یکی از مسجد بیرون می شدند و فقط کسی که می خواست نماز مستحبی بخواند، در مسجد باقی می ماند و یا کسی که با مولوی کاری داشت. ابراهیم صبر کرد تا یکی دو نفری که با مولوی کار داشتند از نزد او رفتند، آنگاه پیش مولوی رفت دست او را بوسید و گفت: خداوند پسری به بنده لطف کرده که غلام شماست، غرض از مزاحمت اینکه زحمت بکشید، دراین خانه ی خدا، از روی کلام خدا برای فرزندم اسمی انتخاب کنید که فردای قیامت پسرم بی اسم محشور نشود.

مولوی گفت: "الحمد الله. چشم شما و ما روشن. انشاء الله که او هم مانند پدرش فرزندی مومن و خلف باشد. برای اسمش هم الان به قرآن کریم مراجعه می کنم ". سپس قرآن نسبتا بزرگی را که روی رحل در داخل محراب مسجد گذاشته شده بود برداشت و بوسید و گفت: " من این قرآن را وقتی که به سن شما بودم از روی قرآن استادم استنساخ کرده ام "... بعد زیر لب دعائی خواند، چشمانش را بست و با انگشت سبابه دست راست، قرآن را که در دو دستش گرفته بود باز کرد، صفحه ی سمت راست را نگاه کرد و با لبخندی چنین خواند: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم – بسم الله الرحمن الرحیم... یا ایها النبی حسبک الله و من اتبعک من المومنین، به به عجب آیه ی خوبی. شما می توانید نام پسرتان را "نبی" یا "عبدالنبی" نام بگذارید که منسوب به رسول خداست.

ابراهیم سرش را پایین انداخت و با کمی خجالت گفت: این نام بسیار محترمی است. من فدای نام پیغمبر، اما چون برادر من اسمش نبی است، اگر به قرآن بی احترامی نمی شود از همین آیه یا آیه ی دیگر، نامی دیگر برای پسرم تعیین فرمایید تا مسئله خانوادگی پیش نیاید. مولوی گفت: غصه نخور فرزندم، انشاءالله خداوند این ادب شما را نسبت به قرآن شریف سرمایه ی آخرتان قرار دهد. اتفاقا بنا بر دسته ای از روایات که در شان نزول این آیه نوشته شده است این آیه در شان فاروق اعظم، جناب عمر، صحابی بزرگ و خلیفه پرقدرت عادل نازل شده است و شما  می توانید نام فرزندتان را "عمر" یا " فاروق" بگذارید. ابراهیم دست قاضی را مجددا بوسید و گفت: پس با اجازه ی شما نام "عمر" را انتخاب می کنم... قاضی محمد گفت: مبارک باشد. انشاءالله بتواند مانند فاروق اعظم به اسلام خدمت کند.

ابراهیم به خانه برگشت، و قرآنی را که در خانواده شان نسلا بعد نسل نگاهداری می شد برداشت، درگوشه ی پشت جلد آن نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. الیوم تولد نور چشمی عمر میباشد. طلوع آفتاب، دوشنبه فی شهر ذیقعده سنه 439 – بلده ی نیشابور. ابراهیم.
 

نگاهی به حال و هوای زمان:
نیشابور در آن زمان شهری زیبا و معروف بود بطوریکه پس از تسلیم تدریجی ایران در مقابل مجاهدین مسلمان و مهاجمین عرب این شهر یکی از بلاد شناخته شده و مرکز علم و تجارت شد و در دوران مورد بحث ما، همزمان با تولد "عمر" نیشابور نیز مانند اکثر شهرهای ایران سلطنت تحمیلی خاندانی ترک نژاد بنام "سلاجقه" را تحمل میکرد. سلاجقه از سال 429 هجری قمری به مدت حدود سیصد سال درآسیای غربی سلطنت کردند، ظهور این خاندان در تاریخ اسلام از وقایع بزرگ و به منزله ی دوره ی جدیدی از تاریخ است، مقارن ابتدای استیلای این قوم، خلافت اسلامی دچار ضعف شده بود و هیچیک از سلاطین در این ایام قدرت اینکه کشورهای اسلامی را تحت یک حکومت درآورد نداشت، بلکه این ممالک زیردست سلسله های متفرقی سر میکردند ( البته فقط فاطمیان مصر را باید از این حکم مستثنی دانست، گرچه ایشان هم با داشتن دولتی بزرگ با خلفای عباسی در حال صفا بودند و در حقیقت مدعیان خلافت اسلامی محسوب می شدند).

سلجوقیان از ترکمانان بدوی و در آغاز بی علاقه به زندگی شهری و تمدن و دین بودند و چون اسلام آوردند بر اثر سادگی طبع در این راه دچار تعصب شدند و به همین جهت به مدد خلافت و رژیمی که رو به مرگ می رفت شتافته آنرا احیاء کردند. سلاجقه به ایران و الجزیره و شام و آسیای صغیر هجوم آوردند و این بلاد را به باد غارت دادند و هرسلسله ای را که بر سر راه خودد یدند برانداختند، در نتیجه آسیای اسلامی را از دورترین نقاط غربی افغانستان تا ساحل بحرالروم تحت یک حکومت درآوردند و با دمیدن روح غیرت  تعصبی جدید در مسلمانان، لشکریان روم شرقی را که مجددا به تعریض و تعرض به کشورهای اسلامی پرداخته بودند عقب زدند و براثر همین خصوصیات زمانی و مکانی، نسلی جنگجو پیدا شد که تحمیل شکست برعیسویان و صلیبیان نتیجه ی دلاوری همین نسل پرخاشگر و متهور است و به همین لحاظ سلاجقه در تاریخ ایران دارای مقامی ویژه می باشند.

سلجوقیان فرزندان "سلجوق بن ثقاق" یا " قاق" از روسای ترکمانان غز هستند، سلجوق در خدمت یکی از خوانین ترستان سر می کرده و از دشت " قرقین" با همه ی قبیله ی خود به طرف "جند" و از آنجا به "بخارا" کوچ کرده و در این سرزمین به همراه قبیله اش با شوق تمام قبول اسلام کردند، سلجوق و پسران و نوادگان او درجنگهایی که بین "سامانیان" و امرای "ایلک خانیه" و "سلطان محمود غزنوی" اتفاق می افتاد شرکت می جستند و " طغرل بیک" و برادرش "چغری بیک" به تدریج تا آنجا قدرت یافتند که به ریاست قبیله ی ترکمانان به خراسان هجوم بردند و پس از آنکه چند بار غزنویان را مغلوب کردند شهرهای مهم کشور آنان را مسخر کرده و جای آنها را در آن سرزمین گرفتند.

درسال 429 هجری، امام جماعت "مرو" خطبه بنام "غری بیک داود" خواند و او را " سلطان السلاطین" نامید و همین مراسم در نیشابور به نام برادرش طغرل جاری گردید. به تدریج در فاصله حدود پنج سال شهرهای بلخ - گرگان - طبرستان - خوارزم - جبل - همدان - دینور - حلوان - ری و اصفهان هم به قلمرو سلاجقه ضمیمه شد. طغرل بیک درسال 447 به بغداد وارد شد و نام او با لقب "سلطان" در دارالخلافه بر منابر خوانده شد. قبایل دیگر ترک نیز همه ریاست سلاجقه را گردن نهادند. و در سال 470 هجری خلفای فاطمی نیز تحت سلطه و فرمان سلاجقه قرار گرفتند.

دراین تاریخ که داستان ما در جریان و "عمر" در نیشابور چشم به دنیا گشده است، رکن الدین ابوطالب طغرل بیک به عنوان سلطان السلاطین بر همه  ممالک ایران، عراق، افغانستان فعلی و کشورهای حواشی این محدوده حکمروائی می کند. نیشابور از مراکز معروف عرفان و تصوف، تجارت و معماری، صنایع دستی و علوم مذهبی است. ضمنا از آنجا که سلاجقه قومی مهاجم بوده و پایگاهی مردمی در میان ایرانیان و اکثر ملل تحت حکومت خود نداشتند، به ناچار مانند قدرتشان را نیز دین مبین اسلام و حمایت از مکتب خلافت اسلامی قرار داده بودند، از طرف دیگر، چون اهل تشیع هم از لحاظ تعداد در اقلیت بودند و هم از نظر سیاسی به حکومت های مصر چندان روی خوشی نشان نمی دادند و خلفا و سایر مدعیان اسلام و رهبری و جانشینی را غاصب می دانستند، طبیعی است که سلاجقه نیز به مکتب اهل سنت و جماعت گرایش یافته و با سوء استفاده ازآیه شریفه
" اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولو الامر منکم" مردم را به اطاعت ازخویش خوانده و در دفاع ازاحکام فقهی، سنن مذهبی و آراء قیاسی آنان نه فقط مصمم بلکه تا حد چشمگیری متظاهر و افراطی بودند.
 

نابغه و آشنائی با جهان:
عمر و پدرش ابراهیم هم جزئی بسیار کوچک از چندین گروه مردمی بودند که در شرایط ویژه فوق الذکر روزگار می گذرانیدند، روزها بی وقفه می گذشتند، بهار و تابستان، پاییز و زمستان گوئی در میدان بزرگ روزگار مسابقه گذاشته اند. هریک آن دیگر ی را پشت سر می گذاشت و می گذشت، عمر نیز که در خانواده ای متوسط به دنیا آمده بود کم کم با واقعیات اطراف خود آشنا میشد، بهارهای بسیار زیبا، تابستانها ی دلپذیر، پاییزها ی دل انگیز زودرس و سرشار از میوه های متنوع، زمستانهای نسبتا سرد و پر برف...

و هرشب و روز پیج نوبت صدای موذن بر ماذنه مسجد جامع... باغات انگور، کوچه باغهای روح افزای یک شهر پرجنب و جوش.. هر کدام جای خود را در ذهن عمر باز می کردند.  کاروانیان که گاه و بیگاه از شهرهای دور راهی نیشابور می شدند او را به همراه دیگر همسالان به تماشای قافله ی شترها می کشاند... جشن های ختنه سوران، عروسی ها، مجالس عزاداری در فوت نزدیکان، جشن های مذهبی، دیدن مراسم مذهبی داخل و خارج  منزل، مهارت پدرش در دوختن چادر، همگی مردم را با عمر و عمر را با مردم آشنا میکرد،،، گاه دست در دست مادر برای تفریح و تفرج به سبزه زارها می رفتند...

عمر کلمه کلمه سخن گفتن را آموخت گام به گام با پدر و مادرش راه رفت و بزودی توانست بر پای خود تکیه کند و از آنها برای راه رفتن کار بکشد. اتفاقاتی پیرامون عمر روی داد که از بیشتر آنها سر درنمی آورد. مثلا گاه دست در دست پدرش به محلی می رفتند، گروهی از مردها را می دید که کتابهائی را بر روی پایه ای چوبین می گذراند و چیزهائی می خوانند که عمر نمی فهمید.

گاهی فقط یک نفر می خواند و گاه هم همه با هم. گاهی نیز در میان تعجب عمر، همگی دستها را بالا می گرفتند، اشک می ریختند و با کسی که عمر نمی دید حرفهائی می زدند و از او چیزهایی می خواستند. بعضی وقت ها، درنیمه شب، صدائی او را از خواب می پراند و عمر می دید که پدر و مادرش در آن تاریکی مشغول خوردن غذا هستند، وقتی عمر می خواست از آن غذا بخورد، مانند روزهای دیگر برایش کاسه ای نمی گذاشتند و او را جدی نمی گرفتند، و در مقابل آن، روزهای همان شب ها، برای عمر غذا می آوردند ولی خودشان هیچ نمی خوردند حتی آب هم نمی نوشیدند! عمر سر در نمی آورد که چه می گذرد.


نابغه به سفر می رود:
مکتب امام موفق نیشابوری، دروس شیخ محمد منصور و دیگر اساتید نیشابور، دیگر پاسخ سوالات ذهن وقاد و کنجکاو عمر خیامی را نمی داد، او هر چه بزرگتر می شد هر چه بیشتر مطالعه می کرد و هرچه بیشتر می جست کمتر می یافت.. رسیدن به هر پاسخی برای او مساوی با دسترسی به دهها سوال جدید بود. کم کم محیط علمی نیشابور تشنگی سیراب ناشدنی خیامی را پاسخگو نبود. او اکنون در سنین میان عمر بود، چهره ای موقر، نامی شناخته شده، ذهنی جویا، ابروانی گره خورده، و اندیشه ای همیشه پویا داشت در این ایام کم کم به "خیام" معروف شده بود روزی از مسافری دانشمند که از بلخ می آمد و برای کسب تجارت بیشتر جهانگردی می کرد شنید که در شهر بلخ مدارس علمی وسیع تری وجود دارد، به ویژه نام کتاب "مخروطات" نوشته "آپولونیوس" ریاضیدان معروف یونانی را نیز شنید که نسخه ای از آن درتملک یکی از مشاهیر شهر بلخ است، خیام به شوق دیدن آن کتاب و احتمال اجازه ی نسخه برداری از آن راهی بلخ شد و چون می خواست در مسافرتش آزاد باشد سفر را به تنهائی آغاز کرد.

در بین راه به رباطی وارد شد که میبایست حداقل شب را در آن رباط بگذارند و برای ادامه ی راه آذوقه تهیه کند، در نخستین نگاه که صبح آنروز خیام به اطراف خویش افکند کثرت پرندگان نظرش را جلب کرد انواع طیور، روی لبه دیوارها، روی درختها در مزارع و.. در همه جا به چشم می خوردند همه جا را فضله ی این طیور سپید کرده بود، صدای پرندگان که در ابتدای ورود، برای هر مسافری منشاء تفریح و باعث تفنن بود پس از چند روز قطعا محل آسایش اهالی می شد. هنوز خیام یکی دو کوچه را نپیموده بود که مردی آرام به او نزدیک شد و پس ازسلام گفت: "ای آقا از سیمای شما نور علم و ایمان می بارد، برای رضای خدا بگو ببینم می توانی چاره ای کنی تا اهالی رباط را که از کثرت مرغان و فضله انداختن آنها بر روی رخت و لباس و ظرفهایشان به تنگ آمده اند نجات بدهی؟ خیام گفت: چرا از این مرغان شکار نمی کنید تا بترسند و بروند."

مرد گفت: چنین کرده و می کنیم. اما چند لحظه می روند و دوباره بازپس می آیند، ترا به خدا ما را دعائی یا حرزی بیاموز تا این مشکل را چاره کند و آسایش را به ما بازگرداند. خیام که عجز ولابه ی مرد را دید پاسخ داد چشم پدرجان.. من آنچه در توان داشته باشم دریغ نمی کنم ولی من مسافرم و مرد گفت: میدانم که دیشب کجا بیتوته کرده ای فقط بگو چه کنیم تا آن را فورا انجام دهیم خیام گفت: باید کمی فرصت داشته باشیم تا بیندیشم. اینجا سخن از حرز و دع نیست شما فردا صبح زود به درب منزل من بیایید تا به بینم چه می توان کرد. مرد تشکر کرد و گفت: حاضر است در هیه آنچه "شیخ " می خواهد به او کمک کند. سپس راهنمایی خیام را به عهده گرفت. خیام شب را تا به صبح می اندیشید، برای خویش فرضیه هایی داشت و عوامل احتمالی قضیه را بررسی می کرد گرچه به پاسخ قانع کننده ای نرسید اما برای دفع این مشکل چاره اندیشید و چون جوانب امر را بررسی کرد به موفقیت طرحش اطمینان یافت به خواب رفت.

صبح زود، مرد مزبور بر در کاروانسرا، برابر حجره ی خیام ایستاد ه بود. با دیدن خیام سلام کرد و گفت: چه خبریا شیخ؟ خیام گفت: مرا عمر خیام صدا بزنید. من درباره ی دفع این مشکل چاره ای اندیشیده ام که امید است به فضل خدا کارساز باشد. تنها یک نفر را با مقداری وسیله که لازم است به کمک من بگمارید. مرد گفت: من و همه ی مردان رباط درخدمت شما هستیم. خیام پس ازصرف صبحانه، دستور داد مقداری خاک سفید، مقداری پر بزرگ و کوچک مرغ یا دیگر پرندگان و چهار تکه چوب خشک به اندازه ی پرهایی که تهیه شده بود تنه ی پرندگان گلین را پوشانید، تکه های چوب را هم شبیه نوک باز شکاری تراشید و به پیکره های گلین افزود، آنگاه یکی از پیکره ها را در مدخل رباط بر بالاترین نقطه ی دیوار و دیگر ی را در مخرج رباط بر بالای دیوار نصب کردند، ضمنا در همان روز به دستور خیام چند پرنده نیز در نزدیکی محل نصب مجسمه های گلین شکار شد.

از روز بعد، پرندگان مزاحم بصورت گروه گروه هجرت کردند و مشکل اهل رباط حل شد. ساکنین رباط به تشکر به دیدار خیام می آمدند و هریک او را با صفتی یا لقبی مخصوص ستایش می کرد. از آنجمله جوانی بود که پرسید: یا شیخ، این راه چاره را در کدام کتاب خوانده بودی؟ خیام پاسخ داد: درکتاب طبیعت، مگر نمی بینید که هر موجود زنده ای از قوی تر ازخود می ترسد؟ من دو بازشکاری ساختم و پرندگان که آنان را دیدند و همزمان با حضور آنها مرگ برخی از همنوعان خویش را شاهد بودند از هیبت این پیکره ها بگریختند.

جوان گفت: باید شما را حکیم و عالم نامید. خیام گفت: فقط مرا عمر خیام بنامید همین و بس. شرح این ماجرا دهان به دهان به این سو و آن سو می گشت و خیام نیز رنج مسافرت به بلخ را تحمل می نمود. تا اینکه به بلخ رسید. در بلخ به حجره ای یکی از مدارس علوم دینیه فرود آمد و مورد اقبال عموم واقع شد. خیام هدف خود را از مسافرت به بلخ برای اطرافیان توضیح داد و از آنان خواست تا دریافتن صاحب کتاب "مخروطات" کمک کنند، مدتی گذشت تا بالاخره وی را یافتند. تاجری ثروتمند اما بسیار بخیل بود که کتاب را به هیچکس نمی داد اما چون حمایت و وساطت علمای شهر را نسبت به خیام ملاحظه کرد به وی گفت: نظر به مقام شامخ علمی شما کتاب را به شما فقط سه روز تقدیم می کنم مشروط به اینکه شرعا و وجدانا از کتاب استنساخ ننمایید.

خیام به شوق مطالعه این کتاب رنج سفر را تحمل کرده بود شرط را پذیرفت و طی این سه روز کتاب را دوبار مطالعه کرد و به صاحبش برگرداند. سپس آنچه بi یادش مانده بود برای خویش یادداشت نمود. از قضا چند روز بعد یکی دیگر از ثروتمندان کتاب مزبور را به بهای قابل ملاحظه ای از صاحب قبلی خرید و چون کثرت علاقه ی خیام را برای استنساخ از آن کتاب می دانست آنرا در اختیار خیام گذاشت. خیام که از برخورد غلط ثروتمند نخستین رنجیده بود، یه یکی از میزبانان خود که جوانی فاضل بود مراجعه کرده بود و گفت: لطفا آنچه را من از حفظ یادداشت کرده ام با متن کتاب مقابله کن و موارد اختلاف را تصحیح کن. پس از یک هفته جوان مزبور با کمال تعجب ملاحظه کرد که آنچه خیام نگاشته است با متن اصلی اختلاف قابل ملاحظه ای ندارد. بدیهی است که این حدت ذهن و قدرت حفظ و فهم مطالب دقیق علمی با چنین صحتی، بر شهرت علمی عمر خیام بسیار افزود و وی را زبانزد خاص و عام کرد.
 

درگذشت پدر نابغه:
خیام، پس ازمدتی که در بلخ زیست و با علوم آن مرکز علم آشنا شد تصمیم داشت که برای تکمیل دانش خود به ری برود که ناگهان قاصدی از نیشابور رسید و بیماری سخت پدر را به او خبرداد. خیام با عجله اسباب سفر مهیا کرد و بدین منظور که بار دیگر چهره پدر را ببیند عازم نیشابور شد. ابراهیم در بستر بیماری به سر می برد و دیگر امیدی برای دیدن فرزند نداشت، اما خیام که دلی پر احساس و قلبی مالامال از عواطف انسانی داشت نتوانست بیش از این دوری را تحمل کند و به دیدار پدر شتافت.

وقتی خیام به نیشابور و به منزل پدری رسید ابراهیم هنور رمقی داشت، گوئی حاضر نبود تا پیش از دیدن دوباره ی عمر، جان به جان آفرین تسلیم کند. چشمان ابراهیم به در بود، تن در تبی سوزان آب می شد و در شکل قطرات اشک بر بالین می ریخت. نزدیک غروب بود که انتظار به پایان آمد درب اتاق باز شد و چهره ی گرد آلود، خسته، مردانه و متفکر عمر هویدا گشت، عمر سلام کرد و برای بوسیدن دست پدرخم شد. عمر این عادت را از کودکی حفظ کرده بود، او همیشه پدرش را فوق العاده احترام می کرد ابراهیم دستش را به زحمت از دست فرزند کشید و سعی کرد بنشیند، اما نتوانست. عمر که داغی دست پدر را لمس کرد فریاد زد چرا پدرم را پاشویه نمی کنید؟ مادر عمر که با شنیدن صدای فرزندش تازه متوجه حضور او در منزل شده بود سراسیمه به اتاق وارد شد عمر را در آغوش گرفت  و بوسید آنگاه گریه کنان گفت: هرچه پاشویه می کنیم نتیجه نمی دهد حکیم هم قطع امید کرده است.

خیام خود فی الفور دست به کارشد. آنچه می دانست به کاربست. تا نیمه های شب سخت کوشش کرد. تب ابراهیم شکست. بدنش به تدریج سردتر و سردتر می شد، دیگر قدرت تکلم نداشت، کم کم چشمان او به نقطه ای خیره شد و هنوز شب به پایان نرسیده بود که دست دردست عمر و سر بر زانوی فرزندش جان سپرد. برادر و خواهر عمر نیز مرتب به اتاق سر می کشیدند، اما حقیقتا" از هیچکس کاری ساخته نبود. عمر نیز تسلیم واقعیت شده، مرگ پدر را پذیرا شد. وقتی همه ی اهل خانه از مرگ ابراهیم مطلع شدند، فریاد شیون و زاری آغاز شد. عمر خیره به جنازه ی پدر می نگریست خاطرات دوران کودکی و دیدن جنازه عمو "نبی" برایش زنده شد. آوردن تابوت، بردن جنازه، شستن آن، بستن در کفن و دفن کردن در زیر خروارها خاک.

حالتی بهت گونه عمر را گرفته بود، او نمی گریست، فریاد نمی زد دست برهم نمی سائید فقط فکر می کرد، فکر و فکر.

عمر از خویش می پرسید که "چه چیزی از انسان کم می شود که می میرد؟ چرا ما نمی توانیم آن قدرت را برای همیشه نگهداریم؟ اصولا" چرا ما می میریم؟ زندگی چه سودی دارد؟ چقدر ارزش دارد؟ آنچه من از فقه، ادبیات، ریاضیات، نجوم و فلسفه خوانده ام چرا هیچ پاسخ قانع کننده ای به این سوالات نمی دهند؟ آیا صحیح است که به این جهان فانی دل بست؟ همه اطلاعات عمر بر صفحه ی ذهنش رژه می رفتند، اما هیچکدام، عطش او را سیراب نمی کردند. عمر گیج و مبهوت با خود با خدا با طبیعت حرف می زد. دلش می خواست فریاد بزند به همه بگوید که "من هیچ چیز نمی دانم" من هنوز در یافتن جواب برای اولین سوال زندگی درمانده ام، اما می دید که در چه جامعه ای است.

می دید که هر گونه اظهار شک، با نابودی او و به هدر رفتن زندگی اش خواهد انجامید نمی دانست چه کند. آخر باید یک جائی یک جوری اندیشه اش را بگوید، یا نه، حالا که " گفتن " نمی توان پس چرا از نوشتن کمک نگیرد؟ به همین جهت قلم، قلمدان و کاغذ را برداشت و در حالیکه می اندیشید: "پدرم، یک عمر خیمه دوخت و حالا خیمه ی زندگی اش بر چیده شد" چنین نوشت:


آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست؟  
پنداشت که مهلتی و تاخیری هست
گو خیمه مزن که میخ می باید کند 
گو رخت منه که بار می باید بست
   

پدرم، پدر عزیزم، انسان زحمتکش و ارجمندی که عمری با کار و تلاش به پاکی و پاکدامنی زیست اکنون به زیر خاک خواهد رفت. راستی ای خاک چه عزیزانی که در دل خود پنهان نکرده ای؟


ای چرخ همه خرابی از کینه توست 
بیدادگری شیوه ی دیرینه توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر پربها که درسینه ی توست


راستی چرا خالقی که با آن همه قدرت نمائی، موجودی به این زیبایی و ارجمندی می آفریند پس از مدتها تحمل سختی و زحمت شادی و نعمت و تلخ و شیرین زندگی ناگهان از این جهان می برد؟ آخر یک آدم مست هم حاضر نیست پیاله اش را که در آن می میخورد بشکند، پس حکمت اینکه خالق جهان ما را می شکند چیست؟ برای چه ساخت و برای چه از بین برد؟

ترکیب پیاله را که درهم پیوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندین سر و پای نازنینان جهان   
از مهر که پیوست و به کین شکست؟


آیا این ساختن و خراب کردن، برای ساختنی دیگر است؟ آن دیگر برای چه؟ چگونه، چرا؟ این "ساختن" از چه وقت؟ چرا؟ عمر خیام به یاد می آورد که گفته اند: انسان برای شناخت " شناخت خدا" و "عبادت او" و دریک کلام "تکامل" به این جهان آمده است ولی از خود می پرسید اگر ما ناقص خلق شده ایم و می باید در این دنیا " کامل" بشویم چرا ما را "ناقص" آفرید؟ و آیا همه کامل می شوند و میروند؟ راستی اگر ما ناقص خلق شده ایم پس چرا خالق پس ازخلق ما به خود گفت فتبارک الله احسن الخالقین.

دارنده چو ترکیب طبایع آراست   
باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست
گر نیک نیامد این صور عیب کراست 
ورنیک آمد. خرابی از بهر چه خواست


عمر در این افکار بد با خود حرف می زد، از خداوند سوال می کرد دانش خود را برای پاسخ به سوالاتی که به نظرش می رسید به یاری می طلبید وه که آنچه می دانم ممکن است گروهی را قانع کند اما "نفس" مرا هنوز قانع نمی کند. من هنوز نمی دانم که از کجا آمده ام و به کجا می روم؟

دوری که درو آمدن و رفتن ماست 
آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست  
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست


بالاخره، ساکنان خانه بیش از این تاب نیاوردند که عمر را تنها بگذراند و به گمان این که ممکن است او در تنهایی بیشتر از همه پریشان شود به اتاق او وارد شده و خلوت افکارش را مخدوش کردند.

عمر، نگران و پریشان، یادداشت هایش را جمع کرد و در جای امنی نهاد و برای اقامه مراسم کفن و دفن و عزاداری مرسوم به جمع خانواده پیوست. جنازه پدرش در کنج اتاق لابلای رختخوابی پیچیده بود مردی با صدای حزین سوره "الرحمن" را بر بالای سر او می خواند و ابراهیم به خواب عمیق ابدی فرو رفته بود.

آنچه بیشتر برای خود خیام جالب بود این که بر اثر حادثه به قریحه ی شعری خود پی برد و گهگاه که فرصتی دست می داد به یادداشتهای آن شب خود رجوع می کرد و از مطالعه ی چهار پاره هایی که نوشته بود لذت می برد، اما کاملا" توجه داشت که انتشار آنها به موقعیت اجتماعی اش لطمه خواهد زد به همین جهت با کمال صبر و وقار به غیر از یاران بسیار نزدیکش، اشعار را برای کسی بازگو ننمود.
 

آزاد اندیشی نابغه:
خیام دربازگشت به نیشابور، درعین اینکه اززندگی متنعمی برخوردار نبود، اما به موقعیت علمی و اجتماعی خویش قانع بود و عرصه ی تدریس و ادامه تحقیق را وجهه همت خویش قرار داد. او ازمیان همه دانشها بیشتر به نجوم، ریاضیات و فلسفه عشق می ورزید و هرچند درادب فارسی و عربی، حدیث و قرآن و فقه نیز متبحر بود اما مشرب فلسفی را انتخاب کرده و ازشهرت و گرایش به فقه و علوم دینی اکراه داشت.

او به وضوح ازشرایط زمان رنج می برد و ازخفقان حاکم برجامعه، ظلم و استبداد سلاجقه به تنگ می آمد... او می دید که کوچکترین اتهام " اهل رفض " ( = شیعه گری ) ویا مخالفت با آراء فقهی حاکم بر دستگاه حکومت و خلافت کافی بود تا متهم و گاه افراد قبیله و خانداده اش نابود شوند.

روزی خیام، به " محمد ایلاقر" یکی از شاگردان فاضل و محرم اسرارش گفت که من بر " زکریای رازی " و آزادی بیانی که درعصر وی بر دنیا ی علم حاکم بوده است، غبطه می خورم، زیرا که آن دانشمند عدیم النظیر بدان صراحت ازفلسفه دم می زد وبه حکمت می بالید و از تصادم افکار خود با معتقدات مذهبی عامه ابائی نداشت و جرات و فرصت یافت که کتابی چون " سیره ی فلسلفیه " بنویسید. اما درزمان ما، افرادی چون همشهری خودمان " محمد غزالی " دررد فلاسفه کتاب می نویسند و آنرا " تهافه الفلاسفه " می نامند.

محمد ایلاقر، که سخن را مناسب دید گفت : حضرت استادی بسلامت باد، اگر رخصت باشد، دراین زمینه عرضی دارم، خیام اجازه داد. ایلاقر گفت : چند روز بیش درمحضر یکی ازبزرگان شهر بودم، شخصی شما را بنام " فلسفی " و " فیلسوف " می نامید و قصد تعریض داشت. خیام گفت بلی، میدانم، متاسفانه زندگی درچنین شرایطی سهل نیست البته شما هرگز ودرهیچ محفلی ازمن دفاع تکنید لیک اگر دیدید کسی که چنین می گوید وبه " فلسفه " آموختن ما می تازد، توان فهم و انصاف نسبی دارد، به او بگویید که یکی ازمتهمان به فلسفه، این چهار پاره را گفته، آیا شما را بر او پاسخی هست یا خیر؟


دشمن به غلط گفت که من فلسفی ام  
ایزد داند که آنچه او گفت نی ام
لیکن چو دراین غم آشیان آمده ام  
آخر کم ازآنم که بدانم که کی ام


محمد گفت: آیا این رباعی سروده  ی شماست؟ خیام با لبخند گفت: یکی ازمتهمین به فلسفه سروده است، همین.

محمد گفت: البته، خداوند آبروی دشمن ما را برد و او را به دست خویش خوار کرد. خیام پرسید: کدام دشمن؟ چه شده است؟

ایلاقر گفت: همان نویسنده ی "تهافه الفلاسفه" را عرض می کنم هم او را که درآن کتاب هرچه خواسته است مهملات بافته و به فلاسفه تاخته. او را که بوعلی ها و سقراط ها را تخطئه کرده است عرض می کنم.

خیام: اولا" او دشمن ما نیست. او نیز دانشمند ی است با طرز تفکری خاص. من از همین تنگ نظریها بیزارم. ثانیا" قضیه چیست توضیح بیشتر بده.

ایلاقر: عصرجمعه ی پیش به رسم احوالپرسی به مکتب شیخ محمد منصور رفته بودم گروهی ازعلما نیز آنجا بودند سخن ازغزالی به میان آمد، آنجا شنیدم که غزالی درکتاب خویش منکر " قدرت مطلقه ی خدا " شده است.

خیام: آیا تو از متن آنچه گفته است خبردار شدی؟

ایلاقر: بلی استاد. برای عرض به محضر عالی عینا یادداشت کرده ام. او گفته است:
"لیس فی الامکان ابدع مما کان" و از این سخن چنین اراده کرده است که در قدرت ایزد تعالی نیست که بدیع تر از آنچه آفریده است بیافریند،

خیام، مدتی فکر کرد، سپس سر برآورد و گفت: این استنباط صحیح نیست. تو چون خود با فلسفه آشنا شده ای و محمد غزالی به فلاسفه پرخاش کرده است نباید محب فلاسفه و مبغض دیگران باشی. من آنچه به تو و دیگران آموخته ام برای تفکر صحیح و قضاوت عادلانه و منطقی است، نه برای راه انداختن جنجال و دعواهای واهی. که دراینصورت علم شما نیز بیهوده خواهد بود، اما درمورد اینجمله چنین می اندیشم که مغرضان ازجهل عوام، علیه غزالی سوء استفاده کرده باشند، زیرا سخن او سخنی قابل تامل است و ازآنچه مخالفانش اراده کرده اند عمیق تر و زیباتر به نظر می رسد.

ایلاقر: اگر مسامحتی کرده ام حضرت استادی مرا به بخشید. تقاضامندم نظرتان را دراین مورد مشروح تر بیان فرمایید تا کسب فیض کنیم.

خیام، فرزندم، باید به خاطر داشته باشی که یکی ازدلائل وجود ذات حق، جلت عظمته، دلیل " اتقان صنع " است، آیا به خاطر داری؟

ایلاقر: بلی استاد، لیکن از توضیح شما در این باب مستغنی نیستم.

خیام: سخن این است که قائلین به این دلیل می گویند آنچه آفریده شده است درکمال درستی و زیبائی است و چون درخلقت نقصی نیست، عدم نقص، دلیل بر وجود خالقی حکیم و قدیراست که توانسته مخلوقی بدین کمال بیافریند. من چنین می پندارم که غزالی در وصف جهان خلقت و اینکه درکمال زیبائی، صحت و اتقان آفریده شده است می گوید:
"لیس فی الامکان ابدع مما کان " یعنی در عالم امکان و موجودات بهتر از آنچه هست ممکن نیست و این قضیه نفی ما عدی نمی کند و هرگز منظور او این نبوده است که خداوند نمی توانسته (یا نمی تواند) بهتر از آنچه هست، بیافریند، البته همانگونه گفتم بدخواهان غزالی از جهل عوام در این مورد سوء استفاده  کرده اند.

ایلاقر: ازتوضیح شما بسیار سپاسگزارم. ضمنا" امیدوارم از این پس، فقط به مضامین سخن دانشمندان توجه کنم نه اینکه آنها در کدام گروه و در چه مسلکی هستند.
 


 
خبرنامه
كتاب شناسي



تحلیل شخصیت خیام
پدیدآورنده: محمد تقی جعفری تبریزی
ناشر: تهران، کیهان - 1364
تعداد صفحه: 365
ادامه
خیام پژوهان

ادوارد فیتزجرالد