English
نما آهنگ ها
رباعیات خیام
اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند
يك همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز كه در دست بجز جام نماند!

ايكاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي!
تک آهنگ ها

حکیم عمر خیام نیشابوری | ترانه ها

١
هر چند كه رنگ و روي زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد كه در طربخانة خاك
نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟



 
٢
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حيرتم از حيات چيزي نفزود
رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود!



 
٣
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچكسي نيز دو گوشم نشنود
كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود!




٤
اي دل تو به ادراك معما نرسي
در نكتة زيركان دانا نرسي
اينجا ز مي و جام بهشتي مي ساز
كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي!




٥
دل سر حيات اگر كماهي دانست،
در مرگ هم اسرار الهي دانست
امروز كه با خودي، ندانستي هيچ
فردا كه ز خود روي چه خواهي دانست؟




۶
تا چند زنم به روي درياها خشت ؟
بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت
خيام كه گفت دوزخي خواهد بود
كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت؟




٧
اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفتگوي من و تو
چون پرده برافتد، نه تو ماني و نه من




٨
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت،
كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت؛
هر كس سخني از سر سودا گفته است،
زان روي كه هست، كس نمي داند گفت




٩
اجرام كه ساكنان اين ايوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشتة خرد گم نكني
كآنان كه مدبرند سرگردانند!




 ١٠
دوري كه در او آمدن و رفتن ماست
او را نه نهايت، نه بدايت پيداست
كس مي نزند دمي درين معني راست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست!




١١
دارنده چو تركيب طبايع آراست،
از بهر چه او فكندش اندر كم و كاست؟
گر نيك آمد، شكستن از بهر چه بود؟
ور نيك نيامد اين صور، عيب كراست؟




١٢
آنانكه محيط فضل و آداب شدند
در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند به روز
گفتند فسانه اي و در خواب شدند




١٣
آنانكه ز پيش رفته اند اي ساقي
در خاك غرور خفته اند اي ساقي
رو باده خور و حقيقت از من بشنو
باد است هر آنچه گفته اند اي ساقي




١٤
آن بيخبران كه در معني سفتند
در چرخ به انواع سخن ها گفتند
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان
اول زنخي زدند و آخر خفتند!




١٥
گاويست بر آسمان قرين پروين
گاويست دگر نهفته در زير زمين
گر بينائي، چشم حقيقت بگشا
زير و زبر دو گاو مشتي خر بين




١٦
امروز كه نوبت جواني من است
مي نوشم از آنكه كامراني من است
عيبم مكنيد اگر چه تلخ است خوش است
تلخ است، از آنكه زندگاني من است




١٧
گر آمدنم بمن بدي، نامدمي
ور نيز شدن بمن بدي، كي شدمي؟
به زان نبدي كه اندرين دير خراب
نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي




١٨
از آمدن و رفتن ما سودي كو؟
وز تار وجود عمر ما پودي كو؟
در چنبر چرخ جان چندين پاكان
مي سوزد و خاك مي شود، دودي كو؟




 ١٩
افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تا چشم زديم
نابوده به كام خويش، نابوده شديم!




٢٠
با يار چو آرميده باشي همه عمر
لذات جهان چشيده باشي همه عمر
هم آخر كار رحلتت خواهد بود
خوابي باشد كه ديده باشي همه عمر




٢١
اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند
يك همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز كه در دست بجز جام نماند!




٢٢
ايكاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي!



٢٣
چون حاصل آدمي درين جاي دو در
جز درد دل و دادن جان نيست دگر
خرم دل آنكه يك نفس زنده نبود
و آسوده كسيكه خود نزاد از مادر



٢٤
آنكس كه زمين و چرخ افلاك نهاد
بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشك
در طبل زمين و حقة خاك نهاد!



٢٥
گر بر فلكم دست بدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
از نو فلك دگر چنان ساختمي
كآزاده بكام دل رسيدي آسان



٢٦
بر لوح نشان بودني ها بوده است
پيوسته قلم ز نيك و بد فرسوده است
در روز ازل هر آنچه بايست بداد
غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است



٢٧
چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد
خود را به كم و بيش دژم نتوان كرد
كار من و تو چنانكه رأي من و تست
از موم به دست خويش هم نتوان كرد



٢٨
افلاك كه جز غم نفزايند دگر
ننهند به جا تا نربايند دگر
نا آمدگان اگر بدانند كه ما
از دهر چه مي كشيم، نايند دگر



٢٩
اي آنكه نتيجة چهار و هفتي
وز هفت و چهار دايم اندر تفتي
مي خور كه هزار باره بيشت گفتم
باز آمدنت نيست، چو رفتي ، رفتي



٣٠
تا خاك مرا به قالب آميخته اند
بس فتنه كه از خاك برانگيخته اند
من بهتر ازين نمي توانم بودن
كز بوته مرا چنين برون ريخته اند



٣١
تا كي ز چراغ مسجد و دود كنشت؟
تا كي ز زيان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بين كه استاد قضا
اندر ازل آنچه بودني بود، نوشت



٣٢
اي دل چو حقيقت جهان هست مجاز
چندين چه بري خواري ازين رنج دراز!
تن را به قضا سپار و با درد بساز
كاين رفته قلم ز بهر تو نايد باز




٣٣
در گوش دلم گفت فلك پنهاني
حكمي كه قضا بود ز من مي داني؟
در گردش خود اگر مرا دست بدي
خود را برهاندمي ز سرگرداني




٣٤
نيكي و بدي كه در نهاد بشر است
شادي و غمي كه در قضا و قدر است
با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است




٣٥
افسوس كه نامه جواني طي شد
وان تازه بهار زندگاني دي شد
حالي كه ورا نام جواني گفتند
معلوم نشد كه او كي آمد، كي شد!




٣٦
افسوس كه سرمايه ز كف بيرون شد
در پاي اجل بسي جگرها خون شد!
كس نامد از آن جهان كه پرسم از وي
كاحوال مسافران دنيا چون شد




 ٣٧
يكچند به كودكي به استاد شديم
يكچند ز استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
چون آب برآمديم و چون باد شديم!




٣٨
ياران موافق همه از دست شدند
در پاي اجل يكان يكان پست شدند
بوديم به يك شراب در مجلس عمر
يكدور ز ما پيشترك مست شدند!




٣٩
اي چرخ فلك خرابي از كينة تست
بيدادگري پيشة ديرينة تست
وي خاك اگر سينة تو بشكافند
بس گوهر قيمتي كه در سينة تست!




٤٠
چون چرخ به كام يك خردمند نگشت
خواهي تو فلك هفت شمر، خواهي هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت




٤١
يك قطرة آب بود و با دريا شد
يك ذرة خاك و با زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد




٤٢
مي پرسيدي كه چيست اين نقش مجاز؟
گر بر گويم حقيقتش هست دراز
نقشي است پديد آمده از دريائي
وآنگاه شده به قعر آن دريا باز




٤٣
جامي است كه عقل آفرين مي زندش
صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش
اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
مي سازد و باز بر زمين مي زندش!




٤٤
اجزاي پياله اي كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمي دارد مست
چندين سر و ساق نازنين و كف دست
از مهر كه پيوست و به كين كه شكست؟




٤٥
عالم اگر از بهر تو مي آرايند
مگراي بدان كه عاقلان نگرايند
بسيار چو تو روند و بسيار آيند
برباي نصيب خويش كت بربايند




 ٤٦
از جملة رفتگان اين راه دراز
باز آمده اي كو كه به ما گويد راز؟
هان بر سر اين دو راهه از روي نياز
چيزي نگذاري كه نمي آيي باز!




٤٧
مي خور كه به زير گل بسي خواهي خفت
بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت
زنهار به كس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت




٤٨
پيري ديدم به خانة خماري
گفتم نكني ز رفتگان اخباري؟
گفتا، مي خور كه همچو ما بسياري
رفتند و كسي باز نيامد باري!




٤٩
بسيار بگشتيم بگرد در و دشت
اندر همه آفاق بگشتيم و بگشت
كس را نشنيديم كه آمد زين راه
راهي كه برفت، راهرو باز نگشت!




٥٠
ما لعبتکانيم و فلك لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
يكچند درين بساط بازي كرديم
رفتيم به صندوق عدم يك يك باز!



٥١
اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود
ني نام ز ما نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود




٥٢
بر مفرش خاك خفتگان مي بينم
در زير زمين نهفتگان مي بينم
چندانكه به صحراي عدم مي نگرم
ناآمدگان و رفتگان مي بينم!




٥٣
اين كهنه رباط را كه عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمي است كه واماندة صد جمشيد است
گوريست كه خوابگاه صد بهرام است!




٥٤
آن قصر كه بهرام درو جام گرفت
آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت
بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت؟




 ٥٥
مرغي ديدم نشسته بر بارة توس
در چنگ گرفته كلة كيكاوس
با كله همي گفت كه افسوس، افسوس!
كو بانگ جرس ها و كجا نالة كوس؟




٥٦
آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندي رو
ديديم كه بر كنگره اش فاخته اي
بنشسته همی گفت که کو کو ، کو کو




٥٧
از تن چو برفت جان پاك من و تو
خشتي دو نهند بر مغاك من و تو
وآنگه ز براي خشت گور دگران
در كالبدي كشند خاك من و تو




٥٨
هر ذره كه بر روي زميني بوده است
خورشيد رخي، زهره جبيني بوده است
گرد از رخ آستين به آزرم فشان
كآن هم رخ خوب نازنيني بوده است




٥٩
اي پير خردمند ، پگه تر برخيز
وان كودك خاك بيز را بنگر تيز
پندش ده و گو كه ، نرم نرمك مي بيز
مغز سر كيقباد و چشم پرويز!




٦٠
بنگر ز صبا دامن گل چاك شده است
بلبل ز جمال گل طربناك شده است
در ساية گل نشين كه بسيار اين گل
از خاك برآمده است و در خاك شده است !




٦١
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست
بي بادة گلرنگ نمي شايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزة خاك ما تماشاگه كيست؟




٦٢
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاك تو برخواهد رست!




٦٣
هر سبزه كه بر كنار جوئي رسته است
گوئي ز لب فرشته خوئي رسته است
پا بر سر هر سبزه به خواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله روئي رسته است




 ٦٤
مي خور كه فلك بهر هلاك من و تو
قصدي دارد بجان پاك من و تو
در سبزه نشين و مي روشن ميخور
كاين سبزه بسي دمد ز خاك من و تو!




٦٥
ديدم به سر عمارتي مردي فرد
كو گل به لگد مي زد و خوارش مي كرد
وان گل به زبان حال با او مي گفت
ساكن، كه چو من بسي لگد خواهي خورد!




٦٦
بردار پياله و سبو اي دل جو
بر گرد به گرد سبزه زار و لب جو
كاين چرخ بسي سرو قدان مهرو
صد بار پياله كرد و صد بار سبو!




٦٧
بر سنگ زدم دوش سبوي كاشي
سر مست بدم چو كردم اين اوباشي
با من به زبان حال مي گفت سبو
من چون تو بدم، تو نيز چون من باشي!




٦٨
زان كوزة مي كه نيست در وي ضرري
پر كن قدحي بخور، بمن ده دگري
زان پيشتر اي پسر كه در رهگذري
خاك من و تو كوزه كند كوزه گري




٦٩
بر كوزه گري پرير كردم گذري،
از خاك همي نمود هر دم هنري
من ديدم اگر نديد هر بي بصري
خاك پدرم در كف هر كوزه گري




٧٠
هان كوزه گرا بپاي اگر هشياري
تا چند كني بر گل مردم خواري؟
انگشت فريدون و كف كيخسرو
بر چرخ نهاده اي، چه مي پنداري؟




٧١
در كارگه كوزه گري كردم راي
بر پلة چرخ ديدم استاد به پاي
مي كرد دلير كوزه را دسته و سر
از كلة پادشاه و از دست گداي!




٧٢
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته كه بر گردن او مي بيني
دستي است كه بر گردن ياري بوده است




 
خبرنامه
كتاب شناسي



تحلیل شخصیت خیام
پدیدآورنده: محمد تقی جعفری تبریزی
ناشر: تهران، کیهان - 1364
تعداد صفحه: 365
ادامه
خیام پژوهان

ادوارد فیتزجرالد