English
نما آهنگ ها
رباعیات خیام
اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند
يك همدم پخته جز مي خام نماند
دست طرب از ساغر مي باز مگير
امروز كه در دست بجز جام نماند!

ايكاش كه جاي آرميدن بودي
يا اين ره دور را رسيدن بودي
كاش از پي صد هزار سال از دل خاك
چون سبزه اميد بردميدن بودي!
تک آهنگ ها

حکیم عمر خیام نیشابوری | نامه‌ای از سنائی به خیام

از جملة بدایع و نفایس کتابخانهای بی‌نظیر استانبول چند مراسله است از حکیم‌ سنائی شاعر عارف، که یکی از آنها خطاب به خیام فیلسوف و عالم و حکیم است.

حکایت اینکه چه شد به این شهر کتابخانه ها آمدم، چه گنجهای گرانبها در این‌ شهر، و در چندین شهر دیگر از شهرهای ترکیه خفته است، چه اندازه در حفاظت و نظم‌ و ترتیب کتابخانها سعی می کنند، و چگونه وسائل مطالعة کتب و عکس‌برداری از آنها را فراهم آورده‌اند، چقدر علما و فضلا دارند، و چه جمع عظیمی هنوز با زبان عربی‌ و فارسی و همان ترکی هم که بخط عربی نوشته می شد کار دارند، و هزار چیز دیگر مربوط به این ملت غیور و همسایة ارجمند ما به ماند به موقع دیگر.

در این مقاله می خواهیم از آن نامه‌ای بحث کنم که حکایت از ارتباط مابین خیامو سنائی می کند. خوانندة محترم میداند که اطلاعات تاریخی ما از رجال نامدارمان زیاد نیست، و هرچه ازین قبیل مدارک به دست آید که به عصر خود گویندگان و نویسندگان‌ و دانشمندان ما متعلق باشد مغتنم باید شمرد هرچه زودتر منتشر ساخت.

از عناوین قصاید سنائی پیش ازین هم خبر داشتیم که آن شاعر بزرگ غزنوی‌ وقتی به نیشابور رفته بوده است، و چون او و خیام از بعضی جهات هم مشرب بوده‌اند و هم عصر(چه سنائی در 525 فوت شده است و خیام در حدود 715)لابد ملاقات هم‌ باید کرده باشند. از بعضی حکایت و افسانها نیز برمی‌آید که نیشابور، اگر چنانکه‌ می‌گویند تیول حکیم عمر خیام نبوده است، حرمت او را منظور می‌داشته است و در هر حال ریاست معنوی خیام بر آن شهر مسلم بوده است. این نامة سنائی به خیام این‌ نکات را روشن می سازد.

چنین برمی‌آید که سنائی به نیشابور رفته و در کاروانسرائی منزل‌ گرفته بوده است و شاگردی(یعنی نوکر و خادمی)همراه داشته است. در آن کاروانسرا یک دزدی اتفاق می‌افتد و هزار دینار طلا از دکان صرافی می زنند.

تهمت بر غلامی هندو می‌افتد و او را می‌گیرند و چندان چوب میزنند که ناچار مقر می‌آید که من دزدیده‌ام و آن را به نوکر خواجه سنائی داده‌ام. این خادم را نیز می گیرند و زحمت بسیاری برای حکیم فراهم می‌آید، چنانکه در مدت یک ماه و نیمی‌ که این گفتگو در بین بوده است سنائی مشرف به این می شود که خود را بکشد، و بدتر آنکه شاگرد یا خادمش هم تقاضا و توقع ازو داشته است که در حمایت او سخنی بگوید.

عاقبت حکیم سنائی تاب آن ناملایمات را نیاورده نیشابور را ترک می‌کند و به هرات‌ میرود. نوکر او در نیشابور چون از حمایت خواجة خود مأیوس میشود می گوید: که‌ من آن هزار دینار را به خواجه سنائی دادم. صراف نامه‌ای درین خصوص به حکیم سنائی‌ نوشته آنرا توسط قاصد مخصوص روانه میدارید، سنائی جوابی تند و تیز به صراف می نویسد و ضمنا مکتوبی هم دوستانه و هم متوقعانه به خدمت خیام می‌نویسد و اندکی هم تحکم‌ و بزرگواری بکار می برد که هرچند به معنی من از تو بزرگترم در این موقع به معاونت‌ تو محتاجم،آخر کلام تو در آن شهر مقبول و نافذ است، به آن صراف ملعون بگو که‌ من اهل این نیستم که هزار دینار او را بدزدم.

نتیجة دعوی و مکاتبه را نمیدانیم، اما آن دو نامه را که بدست ما رسیده است عینا از روی نسخة مجموعه‌ای که در کتابخانة فاتح مضبوط است نقل و ذیلا منتشر می کنیم. از این مجموعه دوست بزرگوار من آقای‌ دکتر یحیی مهدوی به خواهش خود من قبل از آنکه به استامبول وارد شوم برایم عکسی‌ تهیه کرده بود و کل خیر عندنا من عنده.  مجتبی مینوی

این نامه‌ای است در عذر آن تهمتی که بر شاگرد خواجه سنائی‌ رحمة اللّه علیه کرده بودند، در نیشابور در کاروانسرایی که او فرود آمده بود غلامی هندو در خانهء صرافی باز کرده بود و مبلغ هزار دینار زر نیشابوری برگرفت، پس به زخم چوب مقر آمد و گفت به شاگرد خواجه‌ دادم، شاگرد طمع داشت که خواجه در حق او شفاعت کند، سنایی‌ از سر ملال و دلتنگی در ان معنی هیچ نگفت بر خاست و بهری‌ رفت، شاگر از سر بغض و حقد گفت به خواجه سنایی دادم، صراف‌ از پس خواجه بهری قاصد فرستاد و خواجه سنایی این نامه درین معنی‌ از هری باز نیشابور فرستاد:

بسم اللّه الرحمن الرحیم، و کذلک جعلنا لکل نبی عدوا شیاطین الانس و الجن یوحی‌ بعضم الی بعض زخرف القول غرورا.

تزویری که قوت خیالی نموده بود صادر گشت، و تدبیری که شیخ نجدی را افتاده بود تقریر افتاد، و ترهاتی که آن راندهء حضرت رانده بود خوانده شد، و عقلم‌ آن فطنت پر فتنت فراخنده آمده، و دین من از آن تباهی و تناهی نامتناهی او فرا گریستن نشست و متفکر شد از جسارت و متحسر از خسارت او،که ای سبحان اللّه العظیم‌ چرا در تسویلات نفس نقش ان بعض الظن اثم مسلمان‌وار بر عقل خود عرضه نکرد و چرا در تخیلات دیو منشور ان جاءکم فاسق بنبأ عاقل‌وار بر دین خود نخواند،که‌ کسی که این تهمت نبرند، و کسی که این گند پیر کبود را طلاق داده باشد بدو این‌ سفته نفرستند، و کسی که قرص خورشید را قرص خوان او سازند

او مذاق خویش‌ بدان نیالاید بر خمیر ریزهء ولید مغیرهء گبرکی زنهار خورد، و کسی که اگر بطحای مکه را از بهر او کوزه زر سازند او بکرشمهء همت بدان ننگرد و مطالعت نکند او نعلین ژندهء مدیر بولؤلؤ کی دزدد، هیهات هیهات مکن، زنبورخانة غضبان حکیمان را میاشور و نگار خانة شهوانی مساز، و خزینة دولتی را که خزینة خواهش روح القدس است بر کلبة کلاب البین قیاس مکن، و درختی همتی که عندلیبان او روح الامین است آشیانة غراب البین‌ شیاطین مساز، بترس از حسرت روزی که حسرت سود ندارد، و مپوش بر خدای تعالی‌ رازی که بر حضرت لا یخفی علیه شی‌ء پوشیده نیست، و بدان دانندة دانایان که من تا آن امانت که گواهی آن و حملها الانسان است قبول کرده‌ام امانت هیچ دزد برای مزد نپذیرفته‌ام، و تابر عقبة السلام متکاساختم بر هیچ ناهمتا و ناهمواری سلام علیک نداشتم، به نقاشان خیال مغرور مشو، و فراشان محال را مهجور مکن، در راستکاری کوش تا رستگاری یابی که هر خود را از این معنی دریافت همة مقصودها و مرادهای دو جهانی دریافت، و اگرنه خود از مگس تا کرکس درمنند، و از بدایت روح‌ نبات تا نهایت جنبش حیات خصم منند...

و هذه قصیرة عن طویلة و السلام.

برای دریافت کامل مطلب
اینجا را کلییک نمایید.
خبرنامه
كتاب شناسي



تحلیل شخصیت خیام
پدیدآورنده: محمد تقی جعفری تبریزی
ناشر: تهران، کیهان - 1364
تعداد صفحه: 365
ادامه
خیام پژوهان

ادوارد فیتزجرالد